با سلام خدمت شما کاربر گرامی
امیدوارم از این وبلاگ خوشتون بیاد
من میثم ۱۸ ساله از کرج هستم
برای ارتباط با من با این شماره ها
۰۹۳۷۴۴۰۸۷۲۳ و ۰۹۳۵۴۹۳۳۳۱۴ تماس بگیرید
به کعبه گفتم تو از خاکی منم از خاک چرا باید به دور تو بگردم
ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی برو با دل بیا تا من بگردم
نوشته شده توسط در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 8:53 موضوع | لینک ثابت
امام رضا (ع) : آن کسى که نفسش را محاسبه کند، سود برده است و آن کسى که از محاسبه نفس غافل بماند، زیان دیده است.
نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ساعت 8:40 موضوع | لینک ثابت
بسم رب شهدا والصدیقین


باد پاییزی اگر برگ خزان را میبرد مهر زهرا هم گناه شیعیان را میبرد

سوالی ساده دارم از حضورت من آیا در وقت ظهورت زنده ام
اگر تو آمدی من رفته بودم اسیر سال و ماه و هفنه بودم
دعایم کن تا دوباره جان بگیرم بیایم در حضور تو بمیرم
عکس علماء



شیخ رجبعلی خیاط (ره) سید علی قاضی طباطبایی (ره) شیخ محمد جواد انصاری (ره)



شیخ جعفر مجتهدی (ره) شیخ حسنعلی اصفهانی (ره) آیت الله علامه طباطبایی (ره


نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ساعت 8:31 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ساعت 7:51 موضوع | لینک ثابت
با نگاه آخرش خنده کرد
ماندگان را تا ابد شرمنده کرد

نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ساعت 7:47 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ساعت 7:33 موضوع | لینک ثابت
برای شادی روح شهدا مخصوصا
عموی من شهید احمد قهرمانی صلوات

نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ساعت 7:27 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ساعت 7:21 موضوع | لینک ثابت
کرامات صالحین
کرامات شیخ حسنعلی اصفهانی (ره)
پاسبانی می گفت:
« همسر من مدتها کسالت داشت و سرانجام قریب شش ماه بود که به طور کلی بستری شده بود و قادر به حرکت نبود. بنا به توصیه دوستان خدمت مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی رفتم و از کسالت همسرم به ایشان شکوه کردم.
خرمایی مرحمت کردند و فرمودند: بخور. عرض کردم: عیالم مریض است. فرمودند: تو خرما را بخور او بهبود می یابد. در دلم گذشت که شاید از بهبود همسرم مأیوس هستند ولی نخواسته اند که مرا ناامید بازگردانند.
باری به منزل مراجعت و دقّ الباب کردم، با کمال تعجب، همسر بیمارم در حالیکه جارویی در دست داشت، در خانه را بر روی من گشود. پرسیدم: چه شد که از جای خود برخاستی؟
گفت: ساعتی پیش در بستر افتاده بودم، ناگهان دیدم مثل آنکه چیز سنگینی از روی من برداشته شد. احساس کردم شفا یافته ام، برخاستم و به نظافت منزل مشغول شدم.
پاسبان می گفت: درست در همان ساعت که من خرمای مرحمتی حاج شیخ را خوردم، همسرم شفا یافته بود. »
حکایت آیت الله شیخ مرتضی طالقانی (ره)
حجت الاسلام ظهیر الاسلام از استاد خود، مرحوم آیت الله محمد فاضل قائینی نقل می کنند:
روزی نزد شیخ بودیم که مردی از عشایر عرب منطقه به خدمت شیخ رسید و گفت: «شیخنا! من از عشایر منطقه هستم. کار ما دامداری و گله داری است. مدتی است وقتی شب می شود، بدون هیچ علتی احشام و اغنام من مضطرب می شوند و رم می کنند و هر چه جست و جو می کنم، علت را نمی یابم به گونه ای که ناچارم از آن منطقه کوچ کنم. مرا نجات دهید.»
مرحوم شیخ مرتضی مشتی خاک جو خواست و دعایی در آن خواند و فرمود: «به محل خود بازگرد و این مشت خاک را در آن جا بپاش! إن شاء الله بر طرف خواهد شد.»
مرد عرب مشت خاک را گرفت و بازگشت. شاید یک هفته بعد، که ما در محضر شیخ بودیم، مرد عرب با گوسفندی به عنوان هدیه بازگشت و گفت: «وقتی بازگشتم و خاک را در محل پاشیدم، الحمدالله دیگر چنان حالتی در حیوانات مشاهده نشد.»
کرامات آیت الله محمد کوهستانی (ره)
هنگامی که دختر بزرگ ایشان متولد شد، ایشان برای نیل به مراتب عالی قصد عزیمت به نجف اشرف را داشت. قبل از سفر فرمود:
« نوزاد را بیاورید من ببینم. »
وقتی بچه را در آغوش گرفت و نگاه به چهره اش انداخت، گفت:
« دنیا برای او خوش نمی گذرد و از دنیا بهره چندانی ندارد.»
بعدها معلوم شد پیش بینی ایشان درست بود، چرا که ایشان بیشتر عمرش را در بیماری و کسالت گذراند و گرفتاریهای زیادی متحمل شد.
هم چنین درباره فرزند دیگرش به نام عبدالعلی که کودک زیرکی بود و در حدود سه سالگی از دنیا رفت و او را داغدار ساخت، فرمود:
« اگر زنده می ماند و بزرگ می شد، آدم خدمت گزار و نان رسان می شد. »
آقا زاده معظم له می گوید: من به ایشان عرض کردم، شما چه می دانی! او که الآن زنده نیست. در جواب من با لطافت خاص فرمود:
« پسر، من می دانم! »
عکس مداح عزیز کشورمان سید جواد ذاکر
برای شادی روحش صلوات


نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ساعت 7:18 موضوع | لینک ثابت
زندگینامه شهید محمد ابراهیم همت
به روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده ای مستضعف و متدین بدنیا آمد. او در رحl مادر بود كه پدر و مادرش عازم كربلای معلّی و زیارت قبرسالارشهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر با تنفس شمیم روحبخش كربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهی دمید.
محمد ابراهیم درسایه محبّت های پدر ومادر پاكدامن، وارسته و مهربانش دوران كودكی را پشتسر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصیلش از هوش واستعداد فوقالعادهای برخوردار بود و با موفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت.
هنگام فراغت از تحصیل بویژه در تعطیلات تابستانی با كار وتلاش فراوان مخارج شخصی خود را برای تحصیل بدست میآورد و از این راه به خانواده زحمتكش خود كمك قابل توجه ای میكرد. او با شور ونشاط و مهر و محبت و صمیمیتی كه داشت به محیط گرم خانواده صفا و صمیمیت دیگری میبخشید.
پدرش از دوران كودكی او چنین میگوید: « هنگامی كه خسته از كار روزانه به خانه برمیگشتم، دیدن فرزندم تمامی خستگیها و مرارتها را از وجودم پاك میكرد و اگر شبی او را نمیدیدم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود. »
اشتیاق محمد ابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث میشد كه از مادرش با اصرار بخواهد كه به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره ها كمك كند. این علاقه تا حدی بود كه از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت كتاب آسمانی قرآن را كاملاً فرا گیرد و برخی از سورهه ای كوچك را نیز حفظ كند
خاطره از همرزم شهید همت
رفته بودم خط ديدنش.کفش هايش پاره شده بود، اما کفش هاي لشکر را نمي گرفت. مي گفت مال بسيجي هاست.براي کاري رفتيم شهر… گفتم اگر خواهشم را رد کني ناراحت مي شوم. برايش يک جفت کفش ورزشي خارجي خريدم.چيزي نگفت!ميان راه يک بسيجي را سوار کرد،پرسيد: اين طرف ها چکار مي کردي. توضيح داد کفش ها يش پاره بوده و آمده بود يک جفت کفش بگيرد، اما قسمت نبوده. حاجي نگاهي به من کرد و بعد کفش ها را داد به جوان بسيجي. جوان خواست پولش را بدهد.قبول نکرد.گفت براي صاحبش دعا کن. گفتم حاجي خودت هم نياز داشتي! گفت من الان فرمانده ام، اگر اين بار سنگين فرماندهي را از دوش من بردارند،من هم مي شوم مثل اون بسيجي،اون وقت مي توانم جلوي بقيه از اين کفش ها پايم کنم....
خاطره از همسر شهید همت
چمشمش که به بچه ها و سنگر ها مي افتاد، ديگر حواسش به هيچ چيز نبود. يک روز بيشتر از عروسي مان نگذشته بود.مي رفتيم پاوه ،هر جا مي رسيد پياده مي شد و با بسيجي ها حال و احوال مي کرد. وقتي پياده شد،چند نفر که بيرون بودندجلو دويدند، شروع کردن بدن و لباس حاجي را دست کشيدن و بويدن. باران روي بدن حاجي سر مي خورد،باد گيرش را هم از توي ماشين بر نداشته بود.يکي شان انگار همت پدرش باشد،شانه و دست او را بوسيد و با دلتنگي گفت:اين چند روزي که نبوديد سنگر مون را آب گرفت خيلي اذيت شديم. حاجي با حوصله گوش مي داد. دست هايش را از دو طرف قلاب کرده بود پشت آنها انگار مي خواست همه شان را در حلقه دو دستش جا دهد..
شهادت
تاريخ شهادت : 24/12/62 محل ونحوه ي شهادت : جزيره مجنون در عمليات خيبر توسط اصابت ترکش گلوله توپ
تا باز کی به سوی هم افتد گذر ما


شهدا شرمنده ایم

چون نامه جرم ما به هم پیچیدند بردند به دیوان عمل سنجیدند
بیش از همگان گناه ما بود ولی ما را به محبت علی بخشیدند

نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ساعت 7:0 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام دوستان اگر سوالی
داشتید با من تماس بگیرید....
09354933314 و 09374408723
با تشکر میثم........................
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY